بانوی اردیبهشت

حرفهای دل

بانوی اردیبهشت

حرفهای دل

بازگشت تسنیم

امروز که بعد از مدتی به وبلاگم سر زدم دیدم به یک متروکه تبدیل شده که هیچ کس بهش سر نمیزنه.دلم گرفت.....  

توی این دو ماه اتفاقات زیادی برای من افتاد من رزیدنت شدم و ازدواج کردم و واقعا گرفتار شدم. یاد اون روزهایی که این وبلاگ محل رفت و آمدی بود بخیر.دلم برای اون روزها تنگ شده.کاش زودتر وضعیت پایداری پیدا کنم.بیمارستان و کشیکها هیچ فرصتی برای من نگذاشته.  

ممنونم از همه دوستان که توی این مدت بهم سر زدند.ان شاالله فرصت کنم باز هم میام.  

                                                                                             تا بعد

هر قاصدکی یک پیامبر است

ساکت و ساده و سبک بود؛قاصدکی که داشت می رفت.فرشته ای به او رسید و چیزی گفت. قاصدک بی تاب شد و هزار بار چرخید و چرخید و چرخید.قاصدک رو به فرشته گفت:اما شانه های من ظریف است.زیر بار این خبر می شکند.من نازکتر از آنم که پیامی این چنین بزرگ را با خود ببرم.  

فرشته گفت:درست است آنچه تو باید بر دوش بکشی ناممکن است و سنگین؛حتی برای کوه. اما تو می توانی زیرا قرار است بی قرار باشی.  

فرشته گفت:فراموش نکن.نام تو قاصدک است و هر قاصدکی یک پیامبر.  

آن وقت فرشته خبر را به قاصدک داد و رفت و قاصدک ماند و خبری دشوار که بوی ازل و ابد می داد. 

حالا هزاران سال است که قاصدک می رود می چرخد و می رود؛می رقصد و می رود و همه می دانند که او با خود خبری دارد.  

دیروز قاصدکی به حوالی پنجره ات آمده بود.خبری آورده بود و تو یادت رفته بود که هر قاصدکی یک پیامبر است.پنجره بسته بود تو نشنیدی و او رد شد.  

اما اگر باز هم قاصدکی را دیدی دیگر نگذار که بی خبر بگذارد و برود.از او بپرس چه بود آن خبری که روزی فرشته ای به او گفت و او این همه بی قرار شد.  

                                                                             عرفان نظر آهاری

اعلام نتایج

وبالاخره بعد از یک انتظار طولانی نتایج اعلام شد:  

من در رشته روانپزشکی پذیرفته شدم.خدایا شکرت.تو خیلی خوبی.خیلی کمکم کردی.خدایا هر چه دارم از تو دارم.از این به بعد هم خودت کمکم کن.مثل همیشه.  

یکی از دو ستانم مغز و اعصاب و یکی دیگه قلب قبول شده.خدایا خودت کمکمون کن که شفای تو رو به بندگانت برسونیم.خدایا ....

محرم راز

رازی که به غیر نگفته و نگوییم   

بادوست بگوییم که او محرم رازست  

 

 

ساقی ار آن خم پنهان که ز بیگانه نهان است  

باده در ساغر ما ریز که ما محرم رازیم  

 

 

لب باز نکردم به خروشی و فغانی  

من محرم راز دل طوفانی خویشم  

 

پی نوشت:این سه بیت شعر از سه شاعر متفاوت است.شما هم اگر میتوانید چیزی به این مجموعه اضافه کنید.

به بهانه سیب

 

 

 

شعر اول سروده حمید مصدق است که اکثرا یا جایی خوانده اید یا شنیده اید:
تو به من خندیدی و نمی دانستی
من به چه دلهره از باغچه همسایه سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلود به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز،
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان      می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چرا باغچه کوچک ما سیب نداشت   

 

بعدها فروغ فرخزاد آمده و جواب حمید مصدق رو اینطور داده:  


من به تو خندیدم
چون که می دانستم
تو به چه دلهره از باغچه ی همسایه سیب را دزدیدی
پدرم از پی تو تند دوید

و نمی دانستی باغبان باغچه همسایه
پدر پیر من است
من به تو خندیدم
تا که با خنده خود پاسخ عشق تو را خالصانه بدهم
بغض چشمان تو لیک  


لرزه انداخت به دستان من و
سیب دندان زده از دست من افتاد به خاک دل من گفت: برو
چون نمی خواست به خاطر بسپارد
گریه تلخ تو را
و من رفتم و هنوز
سالهاست که در ذهن من آرام آرام  

حیرت و بغض تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان غرق در این پندارم
که چه می شد اگر باغچه خانه ما سیب نداشت  

 

و از اینها جالب تر جوابی است که یک شاعر جوان به نام جواد نوروزی
بعد از سالها به این دو شاعر داده  که خیلی جالب است:    


دخترک خندید و
پسرک ماتش برد !
که به چه دلهره از باغچه ی همسایه، سیب را دزدیده
باغبان از پی او تند دوید
به خیالش می خواست،
حرمت باغچه و دختر کم سالش را
از پسر پس گیرد !
غضب آلود به او غیظی کرد !این وسط من بودم،
سیب دندان زده ای که روی خاک افتادم
من که پیغمبر عشقی معصوم،
بین دستان پر از دلهره ی یک عاشق  و لب و دندان ِ
تشنه ی کشف و پر از پرسش دختر بودم
و به خاک افتادم
چون رسولی ناکام !
هر دو را بغض ربود...
دخترک رفت ولی زیر لب این را می گفت:
" او یقیناً پی معشوق خودش می آید   

پسرک ماند ولی روی لبش زمزمه بود:
" مطمئناً که پشیمان شده بر می گردد ! "
سالهاست که پوسیده ام آرام آرام !
عشق قربانی مظلوم غرور است هنوز !
جسم من تجزیه شد ساده ولی ذراتم  

همه اندیشه کنان غرق در این پندارند:
این جدایی به خدا رابطه با سیب نداشت  

 

پی نوشت:حالا نوبت شماست.نظر شما درباره این سه شعر چیه؟کدوم رو بیشتر می پسندید؟چرا؟